سلام خوبین؟
مام بدک نیستیم مثل همیشه ددری و این ور اون ور
شنبه صبحم که مامانی میلاد از سفر سوریه برگشتنو مارو شرمنده خودشون کردن موقع باز کردن سوغاتیا میلاد و مامانش پیش خواهراش کلی سوتی داده بودن هر چی از چمدون در میاورده میگفته به اونا دست نزنین مال خانوم میلاد به به مادر شوهرو دارین که 

این میلاد بدجنسم هرچی اصرار میکردم مامانش برام چیا آورده نمیگف مام که همیجوری تو کفش مونده بودیم البته همون روز مامانش ازش خواسته بود سوغاتیامو بیاره من راضی نشدم گفتم حداقل بزار یه بار باهاشون صحبت کنم بعد
اون روزم من کلی در تب و تاب این بودم که سر مامانش خلوت شه و بزنگم باهاش یه احوال پرسی، سفر بخیری بگم اونم که همش میلاد مگف الان نه خونه مون مهمون داریم بلاخره که دوشنبه طرفای ۷.۳۰ شب زنگیدمو حرفیدیم یکم خجالت میکشیدم اخه یه خورده دیر وقت بود ولی خوب واقعا همون موقع فرصت بود راستی مامانمم باهاشون صحبت کرد
مامانم کلی اصرار داشت که بریم خونه شون میگفت زشت همینجور فقط تلفنی حالشونو بپرسیم منم میگفتم نه نریم، زشته درست هیچوقت مامانم حریف بنده نمیشه ولی دیگه این دفعه رو تسلیم شدیم همون موقع که داشتن باهم حرف میزدن اجازه خواست که خدمت برسیم
سه شنبه من تا ۳.۳۰ کلاس داشتمو قرارم بود همون روز طرفای ۶ بریم میلادم که اصلا شهر خودمون نبود تا بیام برسم خونه مونم شد ۴.۳۰ اماده شدیمو از ۵.۳۰ هی با میلاد تماس میگرفتم که پس کی میای اگه هیچکی خونه تون نیس ما بریم
اینم میگف نه یه کم صبر کنین منم برسم موقع اومدنتون خونه باشم ۶.۳۰ بود دیگه دیدم خیلی کلافه م میکنه اس ام اس دادم ما دارم میریم توام هر وقت دلت خواست بیا
به هر جون کندنی بود طرفای ۷ رسیدیم خونه شون حالا منم مونده بودم تو نخ اینکه حالا مامانش کف میکنه میگه چه زود خونه مونو پیدا کردن غافل از اینکه من جای وسایلشونم بهتر از خودشون بلدم
بازم مثل همیشه مامانش خیلی گرم تحویلمون گرفت تو حیاط کلی مامانمو خودمو بوسید تو رفتنیم بماند که چه مکافاتی داشتیم موقع در آوردن پوتینامون
یه کم نشستیمو مامانش ازمون پذیرایی کردنو رفت سوغاتیامو آورد همون جا بازشون نکرد منم که هی چشم به پلاستیک بود که وای خدا یعنی چیا توش هست
یه ۳۰ مین بعدش آقا میلادمون تشریف اوردن من که هیچی میل نداشتم بخورم مامانشم کلی اصرار میکرد آخرش به میلاد گفت اینا هیچی نمیخورن بیا خودت پوست بکن لااقل...که مامانم گفت نه زحمت نکشینو...
بعدش میلاد پا شد رفت تو اتاقشو صدام کرد که بیا اینجا میخوام یه چیز نشونت بدم من که میدونستم چی کارم داره قبلشم گفته بودما پیش مامانش شیطونی نکنه هیچی نگفتم یه بار دیگه م صدام کرد گفتم رفتنی میام میبینم بار آخر دیگه خود مامانش گفت پاشو انگار میلاد کارت داره از مامانم اجازه گرفتمو رفتم پیشش
ماچ بازی و اینا....که دیدیم مامانم پا شده میخواد دیگه زحمتو کم کنیم مامانش کلی اصرار داشت واسه شام نگهمون داره که دیگه... البته اگه دست من بود که حالاحالاها قصد رفتن نداشتم
رفتنی بازم مامانش کلی بوسمون کرد اصلا عاشق این که هی مامانشم بوسم کنه اینقدر خوشم میاد
کوچه میلاد اینا یه کم باریکه برای همینم ماشین دراوردن خودشم دنده عقب خیلی سخته برای همین میلاد نشست پشت فرمون بعدش رفتیم یه کم گشتیم پیش خودشم سوغاتیمو باز کردم
قربون مامانش برم خیلی شرمندم کرده اصلا انتظارشو نداشتم یه چادر مجلسی خوش رنگ اورده برام که خیلی نازه فکر کن سر اون دعوا بوده خواهر بزرگش به میلاد میگفته بیا با مال من عوض کنیم که میلاد نذاشته یه کت سفید مجلسی خوشگلم آورده که واقعا حرف نداره به اضافه مروارید یه سری چیزای دیگه م اورده که مختص مال نامزدی خودش گفت که ایشالله بعد نامزدیتون اونارم میدم
امروز صبحم زنگیدم برای همه محبتاش تشکر کنم اونم که مامان بزرگ میلاد خونه شون بودو نتونستیم زیاد بحرفیم البته قصد داشتم دیروز زنگ بزنم ولی اصلا وقت نداشتم از صبح یونی بودم
دیروز طرفای ۵ کلاسمون تموم میشد قرار بود آقامون بیاد دنبالم یه ۱۰ دیقه دیر اومد یخ زدم بعد همه بچه هام منتظر اتوبوس بودن که میلاد رسید همه دید میزدن
هفته پیش ۵شنبه و جمعه م که با میلادی بودم امروزم قرار بعدا بریم چون من واسه هفته بعد امتحان دارم نشد
۱ساعت پیش با ماشین رفتم یه سری امانتی به عموم اینا بدم برگشتنی از جلوی مغازه ی میلاد اینا رد شدم تازگیا نئون مغازشونو عوض کردن خیلی خوشگل شده تازه میخوان دکوراسیونشم عوض کنن اگه عوضش کنن که خوشگلترم میشه توی مغازه هیچکی نبود ولی فکر کنم باباش جلوی مغاره وایساده بود خیابون شلوغ بود دقیق نتونستم ببینم
همینا دیگه مواظب خودتون باشین
پ.ن:ای باباااااااااااااااا کی میگه من میخوام به این زودیا عروس شم تازه به خدا نامزدم نکردیم
+ نوشته شده توسط
MaHsA & MiLaD در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت
20:9 |