مهسا هستم و دوست پسرم میلاد 18 سالمه و میلاد 21 و در بهمن 85 باهم آشنا شدیم تو این وبلاگ از لحظه های قشنگی که در کنار هم هستیم مینویسیم و بی صبرانه منتظر رسیدن به همیم.
امیدوارم که حاله همتون خوب باشه ما هم بدک نیستیم ولی کم کم هوا سرد میشه احتمالآ ما هم با مهسا خانومی دوتایی سرما بخوریم آخه دیگه همه وقتا پیشه هم هستیم اگه هم نباشیم تلفنی میحرفیم
جمعه من کلاس داشتم چون اولای دانشگاه هستش کلاسا تشکیل نمیشه خانومی زنگید گفت بیا بریم بگردیم منم که از خدامه رفتیمو گشتیمو دیگه کلی.................چیه بی ادب نشین خبری نبود
ولی زهر مارمون شد تو ترافیک گیر کردیم برگشتنی هم با یه ماشین کل کلمون شد کم مونده بود یه فاجعه وحشت ناک رخ بده خدا رحم کرد بهمون خدایی رفتنی عزیزم کلی دعا میکرد تو ماشین منم حی حرف میزدم اینم عصبی میشد اشاره میکرد دارم دعا میخونم حرف نزن اخرم دعاهاشو با حرفای من قاطی میکرد میگفت دیگه نمی خونم نمیزاری
راستی رفتم دانشگاه خوشگلمم دیدم خدایی حرف نداشت بیست صفر....................اینگده حال میده مهسا جونمو دیونه کنم مهسا اینارو میخونی دیونه میشی
امیدوارم همتون مثل ما شاد باشین پیشه هم دیگه لحظه های شادی داشته باشین
سلام به همه دوستای گل مهسا جونم(چون کسی سراغ منو نمیگیره) خوب هستین؟
ببخشید که یه مدت طولانی نبودم یه خرده سرم با امتحانام مشغول بود بعدشم که تموم شدم خدارو شکر همه واحد های انخابیمو پاس کردم یه مدتم کامپیوترم خراب بود بعدشم که کار فرصت نمیداد بهر حال از همتون معذرت میخوام مخصوصآ از بیتربیت ناز نازی خودم
تو این مدت هم روزای خوش و بد زیاد داشتیم بدش که فقط یه دونه بود اونم قضیه انتخابات بود حیف شد دیگه نمیخوام یادم بیفته کاش سرنوشت خودمونو میتونستیم خودمون رقم بزنیم .
خوباشم که خیلی بود واسه عزیزم باباش کادوی قبولی گواهینامه ماشین خریده عزیزم مبارکت باشه
هر روز کارمون شده بیرون رفتن مهسا خانومم دیونه شده بود میخواست ماشینشو کادوی تولدم بده عزیزم سالامتیت واسم یه دنیاست مرسی گلم
راستی یادم رفت بگم عزیزم واقعآ افتخار میکنم به رانندگیت اخه گلم خیلی خوب ماشینو راه میبره قول دادم ببرمش مسابقات رالی آخه یه جای سالم تو ماشین نمونده فقط جلوش سالم مونده بود که اونم ۳روز پیش زد به یه کامون وای وای بمیرم برات.مهسا خانوم زیاد پیش من میشینه جو گیر میشه میخواد مثل من برونه ولی هر دفعه میزنه ماشینو به یه جایی مردمو بد بخت میکنه قابل توجه مهسا خانوم که زدی به یه پرشیای صفر.بلد نیستی نرون. مهسا هر وقت اینارو بخونه دیونه میشه پدرمو در میاره مهسا نزنیا
دیروزم که خونه عزیزم بودم پدرمو در آورد بس که گیر داد نباید بری مهسا دیقه خونتون نمیام اذیتم میکنی باهت قهرم
پ.ن مهسا:اینجا بعضیا چشم منو دور دیدین انگار
پ.ن:۳ روز متوالی با میلادی بودم دوشنبه،پنج شنبه و جمعه بعدازظهرا ببخشید نمیتونم زیاد با جزئیات بنویسم اصلا فرصتشو ندارم
اول من یه معذرت خواهی بکنم از یه سری از دوستای گلم که اومدم و خبر آپشونو دادن ولی من نتونستم سر بزنم شرمنده این چندروز کل نت بهم ریخته بود خیلی از وبارو باز نمیکرد اگرم لود میشدن اصلا نمیشد کامنت گذاشت به هر حال
تازه میخواستم بیام آپم کنم ولی این بلاگفا....آخرش مارو دق میده
خوب از خودمون بگم به لطف خدا بد نیستیم دیروز یه تصادف بد کردم با یه کامیون خودم که هیچیم نشد ولی ماشینم جلوش داغون شد الانم تو تعمیرگاه دعا کنین تا آخر هفته تحویلش بدن
امروز زنگ زده بودم به مامانی میلاد احوال پرسی کردیمو عیدو بهش تبریک گفتم مامانشم که کلی تحویلم گرفت
دیگه اینکه پنجشنبه بعدازظهر با آقاییم بودم قابل توجه مینا جونم(خندان)که گفته بودم احتمالا سه شنبه میریم اونم کلی دعامون کرده بود که هیچ اتفاقی برامون نیفته مرسی خانومی ولی اون روز جور نشد بریم یعنی میلاد کار براش پیش اومد
هوا که کلا ابری بودو بدجوریم بارون می بارید همچین هوایی و خیلی دوس دارم خصوصنم اگه پیش عشقم باشم
اون جاییم که رفته بودیم یه هو یکیو که همشهری ماست و میلادم میشناستش دیدیم اونم دوست دخترشو آورده بود یعنی میلاد میگف آدم کثیفیه منم هی شک میکردم میگفتم یعنی میخوان کجا برن
فردا میرم واسه ثبت نام دانشگام دعا کنین بیفتم واسه نیمسال اول اگه نه که یه ترم عقب میفتم حتمااااااااااااااا دعا کنینا این یکیو خیلی محتاجم
خوب هوام کم کم سرد میشه و تابستونم که دیگه بای تا های، چه زود گذشت امیدوارم تابستونه سال بعدهمه عشقولا به سلامتی مال هم شده باشن من و میلادیم ایشاا... بگو آمیـــــــــــــــــــــن
دوستتون دارم بای
پ.ن:جواب کامنتارو میدم
پ.ن:امروز بازم رفتم دانشگاه با کلی دنگ وفنگ با یکی که ورودی نیمسال اول بود جا به جا شدم از شنبه میرم سر کلاسام
بله دیگه دیروزم تفلد آقایی من بود بچم رفت تو 21 سال، قربونش برم حسابی آقـــــــــــــــــا شدهآخی....حیونکی میگه پیر شدم دیگه زن میخواممیگم نه بابا حالا کو تا پیری؟ فقط یه خورده گوشات دراز شدن میگه به من میگی خــــــــــر؟؟؟
از تک تکتونم ممنونم برای تبریکای قشنگتون گرچه بعضی از دوستان کم لطفی کردن و....به هر حال
دیروز به مناسبت تولد گلم رفتیم بیرون البته ایندفعه یکم فرق میکرد چون بعد افطار رفتیمو همه جام تاریک بودو خلاصه که عشقولِ عشقول اونم چی به بهونه ی خونه ی دوستم که مثلا دعوتمون کردن برای احیاء
خلاصه که راه افتادیمو 9.45 مین بود فکر کنم پیش هم بودیم رفتیم به یکی دیگه از شهرای اطرافمون 30 مین با مال ما فاصله داره(شهر دانشگاهی بنده ام میشه) تو راه یه خورده در مورد شغل آقا میلاد و بازم همون بحث قبلی که کجا زندگی کنیم حرفیدیم یعنی فقط میلاد حرف میزد درموردشون
من دیگه تصمیم گرفتم تا چیزی قطعی نشده نظر ندم اینطوری بهتره الکی نه اعصابم خورد میشه نه ام نظری که میدم بی ارزش تلقی نمیشه و کلیم حرف و حدیث پشت سر حرفم نخواهد بود
من هر سال برای تفلد عشقم کلی تدارکات میبینم نمیدونم کیک و شمع و خلاصه که تقریبا بریز بپاش ولی ایندفعه به خاطر ماه رمضونو شب قدر نتونستم همه ی این کارارو بکنم گفتم همون جا که میریم یه کیک تولد میگیریم ولی خود میلادم قبول نکرد گفت من زولبیا بامیه میخوام
رفتیمو خریدیم خداییش خیلیم خوشمزه بود خیلی چسبید
بازم طبق معمول اونجاهارو گشتیم با ماشین 11.30 بود که میخواستیم برگردیم تازه من میخواستم مصلام برم تو راه داشتیم چیبس میخوردیم من خواستم پاکتشو بندازم بیرون میلاد گیر داده نباید این کارو بکنی
میگه بذار بمونه من یه سطل اشغال گیر میارم میندازم میگم وسط جاده،سطل آشغال [تعجب] خلاصه که انداختیم بیرون موندیم گیر میلاد وسط جاده نگه داشته میگه باید بری ورش داری من باید فرهنگ شهر نشینیو یادت بدم
منم میگفتم بذار ببینم جراتشو داری پیادم کنی حالا باد پاکته رو میبرد مام با ماشین دنبال پاکت دقیقا شکل دیونه ها کلی خندیدیم آخرش آقاییم راضی شده که دیگه راه بیفتیم
رسیدیم شهر خودمونو طرفای 12 بود با مامانم رفتیم مصلا که میلاد جونمم ناراحت بودو نمیخواست برم میگف برو خونتون میخوام حرف بزنیم
اونجام جاتون خالی اولش که مثل همیشه کرکر خنده بود چون دوستامم بودن دیگه بدتر ولی کلی دعام کردم واسه خودم میلادم تک تک شما دوستای گلم امیدوارم هر کی هر حاجتی تو دلش داره خدا بده بهش منو میلادم همینطور 4.30 برگشتیم خونه وتقریبا 5.30 بود خوابم برد
راستی ممنون میشم واسه یه کار میلاد دعا کنین که اونجوری که دلش میخواد بشه خیلی درگیرش کرده
من و میلادم خوبیم چهارشنبه+دیروزو پیش هم بودیم یعنی بازم ددری
حالا بذارین تعریف میکنم براتون
چهارشنبه صبح میلاد جونم میخواست بره به یه شهر دیگه که نمیدونم چک بگیره چی کار کنه اونجام ۲ ساعت با مال ما فاصله داره بهش گفتم بیا باهم بریم اولش قبول کرد ولی بعدش گفت به دوستم گفتم زشت میشه بپیچونمش
منم گفتم پس بعدازظهر باهمیمااااااا عزیز دلمم قبولیدو موند واسه بعدازظهرش که ای کاش نمی رفتیم هم زهر ترک شدیم(درست نوشتم آیا)همم که دعوامون شد
حالا ۶.۲۰ مین بود به هم رسیدیم تقریبا از جمعه ی قبلشم از یه موضوع بگو مگو داشتیم درمورد بحثمونم اولش نمیخواستم چیزی بنویسم ولی الان تصمیم گرفتم حرف بزنم راجع بهش، موضوع از این قرار بود که میلاد میگفت بعد ازدواجمون بریم طبقه ی بالای خونه ی مامانم اینا زندگی کنیم که منم میگفتم من دوست ندارم اونجا زندگی کنم
اونم میگفت من تا بیام درسمو تموم کنم کار پیدا کنم خونه دست و پا کنم کلی طول میکشه بهم رسیدنمون منم میگفتم من تا هر وقت بخوای صبر میکنم بیشتر شبام کلی برای این بحث میکردیمو میلاد دلیل میاورد من انکار میکردم
دعوای اون روزمونم سر این بود که اخرش میلاد گفت من خودمم دوست ندارم اونجا باشیم فقط میخواستم ببینم رفتارت با من و خونواده م چه جوری میشه بعدنا، حالا منم موندم تو نخ این امتحانه اخه این دوتا چه ربطی بهم دارم اصلا مفهمومه این امتحان چیه؟ که چی مثلا؟!!!!!
بعد اون حرفم هم خوشحال شدم هم ناراحت، خوشحال برای اینکه دیگه خودشم تو فکرش نیس ناراحت برای امتحان شدنم که چرا باید امتحانم کنن؟ به هر حال
بعدش چون بازم داشتیم جاده گردی میکردیم یه ماشین گشت از این تویتاها اومد رد شد بعد چند ثانیه دیدیم راهنماشو زد بالا سرعتشم کم کرد اولش فکر کردیم میخواد ماشین مارو نگه داره دیدیم نه فقط داره آروم میرونه ما زدیم جلو نگو این میخواد سرک بکشه
جاده م خلوت اینم درست چسبونده بود به مال ما، میلاد میگفت من اگه بخوام فرارم کنم با این ماشینش در جا گرفتتمون خلاصه که قیافه ی ما دیدنی بود خیلی
به یه جایی رسیدیم میلاد میخواست دور بزنه برگرده گفتیم این شک میکنه مستقیم رفتیم تو دور برگردونه دومی میلاد پیچید ولی خداروشکر دیگه اونا پا پیچ نشدن مستقیم راه خودشونو رفتن
حالا هر کس دیگه جای ما بود با اون همه ترس یه راست برمیگشت خونه شون مارو میگی انگار نه انگار که....بیخیال بازم گشتیمحالا خوبه دعوامونم شده بود
بعدش دیگه نیم ساعت قبل اذان برگشتیم رفتیم خونه هامون شبشم باهم دیگه حرف نزدیم بر خلاف عادت همیشگیمون جفتمون از دست هم ناراحت بودیم یه جوراییی قهریدیم
دیروزم از قبلش قرار بود بعدازظهر بریم بیرون، ۲.۳۰ بود اس ام اس دادم به گلم که ساعت چند میریم کجا میریم؟؟؟میلادم گفت میزنگم بهت
حالا ۴.۱۵ زنگیده میگه برو صفارو(دوست دختر دوست میلاد با خودمم دوستیم تقریبا)از جلوی آموزشگاه...بردار،میخوایم باهم بریم میگم من الان نمیتونم بابام خونه س گیر میده به ماشین
اون بیچاره م به زور مامانشو به بهونه ی کلاس پیچونده بود حالا منم که اینجوری گیر بودم به میلاد گفتم بهش بگین بره تو آموزشگاه ۳۰ مین دیگه میام نگو آموزشگاهم بسته س
یه بارم حودم زنگیدم بهش گفتم یه خورده صبر کن یه کم بعد میرسونم خودمو اونم تو رودروایسی گفت باشه عیب نداره
بعدش میلاد زنگید گفت میدونه...هستم بیا اونجا صفا چون نمیتونسته زیاد اونجا وایسه دوست پسرش که اسم اونم میلاده رفته بود صفارو ورش داشته بود تا بعدا ما بهشون ملحق شیم
تقریبا ۵ بود همو دیدیم دوست میلاد ماشینشو یه جا پارک کرد با ماشین من رفتیم میلاد جون من میروند اون یکی میلادم جلو نشستو ما دوتام عقب بودیم
کل راهم اونا حرف زدن ما گوش دادیمچه پرحرفم هستنحالا میونه های راه اون یکی میلاد برگشته به صفا نمیدونم چی میگه میلادم میزنه به پاش میگه برگرد برای چی زن منو دید میزنی
یه جاییم خیلی خنده دار بود اینو هنوز به میلاد نگفتم این برگشته داره منو نیگا میکنه منم برای اینکه ضایعش کنم چشام انداختم پایین دیدم زودی سرشو برگردوند آخه اولین بارشم نبود
البته یه وقت فکر نکنینا که مثلا...نه اینجوری نیستش اصلا،جای برادری پسمل خوفیه خوب شاید خیلی احساس راحتی میکرد میلاد منم هر از گاهی از تو آینه شیطنت میکرد البته
صفا باید ۶ خونه شون برمیگشت برای همین سعی کردیم زود برگردیم حالا با اون همه عجله ۶.۳۰ شهر خودمون رسیدیم که میلاد اینا پیاده شدنو من صفارو بردم خونه شون رسموندمش
تو راهم یه چندتا ماشین پلیسو گشت دیدیم ولی خداییش من که اصلا نگرخیدم عزیز دلمم همنطور اونام صددرصد دیگه،در کل خوب بود خوش گذشت ولی حیف که کم بود
برگشتنیم رفتم مامان بزرگمو برداشتم از خونه ی عموم اینا، میلاد اینا یه بار دیگه م اومدن از اونجا رد شدن بازم دیدمش
نماز روزه هاتون قبول تو دعاهاتون مارو از یاد نبرین
واااااااااااای بلاخره که خودم از رو رفتم اومدم بآپم آخه باید این آپو آقا میلاد میذاشتن بچم اینقد تنبل الکی بهونه میاره میگه وقت نمیکنم البته راستم میگه ها این روزا
Free time نداره اصلا، ولی تنبلم هست دیگه
قربونش برم از یکشنبه تا حالا ندیدمش کلی دلم براش تنگ شده دیشب خوابشو میدیم ولی نیگم خصوصیه بعدا برای خودش میتعریفم دیروز از شب قبلش برنامه ریخته بودیم که بریم بیرون اونم که عزیز دلم کار براش پیش اومدو نشد بریمحالا امروز اگه خدا بخواد و جور شه شوشوم میخواد ببرتم ددری
خوب از یکشنبه بگم که پیش آقاییم بودم از ساعت ۶ بعد از ظهر منتظر بودم که میلادم بزنگه بگه بیا بریم اونم که هر دفعه زنگ میزدو میگفت الان زوده کار دارم که بلاخره ۶.۳۰ زنگیدو ۶.۴۵ مین بود هم دیگه رو دیدیم
اون روزم از شانس بدمون میلاد گفت تو برون همین جور داشتم میدونو دور بزنم یه ماشین باری نمیدونم وانت بار بود فکر کنم یام از این آبیا گیر داد بهمون یه نیگاهای خفنیم از تو آینه میکرد بیا و ببین منم که نیشم تا بنا گوش باز شده بود اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم
آخه کارای اونام احمقانه بود تو ماشیت مسخره بازی در میاوردن مث دلقکا میرقصیدن اون موقع ام برای اینکه کسی نبینتمون میلاد صندلی و خوابونده بود
تازه از ماجرام خبر نداشت همین که بهش گفتم یه جوری اعصبانی پاشد نشست خودم کف کردم چه نگاهاییم بهشون میکرد
میدون دومیه رم دور زدیم میلاد گفت بشین خودم میرونم زودی ازشون سبقت گرفتیمو زدیم جلو حالا خوبه بار داشت وگرنه کرس میزاشت باهامون اونم از اون جورااااااا
ولی از شانس گند جفتمون مسیرمون باهاشون یکی بود حالا هی ما ازشون سبقت میگرفتیم هی اونا میومدن جلو میزدن ولی دیگه در همین حد بود زیاد کنه نبودن
اون روز بازم مث دفعه های پیش جاده ها رو متراژ میکردیم با ماشین، این بی شعورا یه چشم زهری بهمون نشون دادن که از ماشینم نمیتونیم پیاده بشیم
حالا میونه های راه میلاد رفته بود دلستر بخره من بدجوری تشنه م بود اون روزم جفتمون روزه نبودیم،همین که آورد گرفتم دستم شیشه رو بردم بالا دارم نوش جان میکنمانگار نه انگار که ماه رمضون بود میلادم میگه همه دارن نیگا میکنناااااا کلیم به میلاد اصرار میکردم که توام بخور اونم میگه بابا بذار خلوت شه میخورم
تو ماشینم میلاد اذیت میکرد هی الکی واسه خودش شماره میگرفت میگفت آبجیمه میخواییم بریم خونه شون البته خونه ی این آبجیش شهر ما نیس برای همین میخواست منو بترسونه غافل از اینکه من زبلتر از این حرفام
ترس که هیچی از خدامم بود تازه میدونستمم که راس راسکی نیس میگفتم آره برون میریم
یه خورده گشتیم بعد باید قبل از ساعت ۸ من خونه میبودم که بابام اومدنی خونه باشم همین که رسیدم دیدیم نه باباهه زودتر از ما رسیده تازه ۸.۱۰ مین بود فکر کنم من رسیدم
راستی یادم رفت بگم اومدنی بعد اینکه از گلم جدا شدم یه ماشین پلیس با دو تا سرباز از تو آینه نیگام میکردن الکی واسه خودشون میخندیدن خداروشکر هول نکردم بزنم به اینور اونور حالا خوبه مامور دولتن مثلا
فاصله م بامیلادم اینجوری بود که ماشین اونا بین ماشین منو ماشین جلویی که میشد میلاد قرار گرفته بود یه هو دیدم میلاد از تو ماشین برگشته ضایع نیگاشون میکنه من یکی که گرخیدم فکر کنم اونام از ترسشون پیچیدن تو یه مسیر دیگه
به عزیزم میگم چرا اون جوری نیگاشون میکردی میگه غلط میکردن به تو نیگا میکردنمیگفت اینقد خونمو به جوش آورده بودن میخواستم آمار مسخره بازاشونو بدم نمیدونم به کدوم شماره که مال اطلاعاته
همینا دیگه دعا کنین امروز جور شه بریم البته به احتمال ۹۹٪ خواهیم رفت
پ.ن: دیروز با عشقم رفتیما بیرون بازم خیابون گردی کردیم کلیم درمورد زندگی آینده مون حرفیدیم
واااااااای همه ی نوشته هام پرید باید یه بار دیگه بنویسم
میدونم پست قبل خیلی متعجبتون کرده خودمم وقتی دیدم تا دوساعت منگ شده بودم
صبح که امدم بلاگفارو باز کنم دیدم پسوردو خطا میاره چند بار امتحان کردم دیدم نه خیر، بعد وبمونو باز کردم اینو دیدم دیگه داشتم منفجر میشدم اینقدر ناراحت بودمکه نزدیک بود گریه م بگیره نمیدونم کار کدوم احمقی بود ولی به هر حال تونستم به هر زحمتی بود پسورد وبمو پس بگیرم
این آپم قرار بود میلاد بذاره برای اینکه بیامو از نگرانی درتون بیارم من مینویسم
از دیروز بگم البته از پریروز بگم بهتره، عصر میلاد جونم ساعت ۷.۲۰ زنگید که میای بریم بیرون منم که به یه دلایلی نمیتونستم برم گفتم نه امروز نمیشه که عزیز دلم کلی ناراحت شدولی خوب واقعا نمیشد برم گفتم فردا میریم
دیروزم من خیلی مشتاق بودم صبح بریم کوه که میلاد کار داشتو نشد بریمموند واسه ۷.۳۰ عصر که بریم به شهرای اطرافمون
تقریبا ۷.۴۵ بود که همو دیدیم دیگه اینقدر رومون باز شده که میلاد نمیذاشت صندلی رو بخوابونم میگفت هرکی میخواد ببینه دیگه مگه خانومم نیستی
منم نخوابوندم فقط یه جایی که احتمال میدادم عموم ببینتمون خوابوندم رفتیم بازم همون شهر که دفعه های پیش میرفتیم البته ایندفعه داخلش نه فقط کمربندیاشو میگشتیم طوری که چند بار رفتیمو برگشتیم جاده ام که تقریبا خلوت بود
یه ساعتی گشتیم یه کمم سر موضوعی یه خورده دعوامون شد البته تقصیر من بودا ولی به خدا میلاد جونم من اصلا فکرشو نمیکردم که اون...میدونم دلیل موجه ی نیس به هر حال معذرت
میونه های راه من بد جوری گشنم شده بود کلی گشتیم تا یه چیز خوف پیدا کنیم ولی چون تو جاده بودیم چیز درست حسابی واسه خوردن پیدا نکردیمو من همون جوری گشنه موندم
برگشتنیم هوا تقریبا تاریک شده بود از همون مسیری که سری پیش اون آقاهه با خانومش دیده بودنمون برگشتیم بازم همون جا نگه داشتیم
داشتیم با میلاد دست میدادیم تا دیگه بریم خونه هامون که یه هو من گفتم بوسم نمیکنیقربونش برم خوشگلمم که عشقول نزدیک بود قورتم بده
شبم ما جایی مهمونی دعوت بودیم دیگه تا برسم خونه میلاد کلافه م کرده بود که زود باش من میخوام بزنگم حرف بزنیم
راستی یه چند وقتی هست میلاد کلی گیر داده که بیا بریم خونهخواهرم اینا ایجا نیستنو رفتن مسافرتو نمیدونم خونه شون خلوته، حالا تنهایی واسه خودش برنامه ریخته که امروز بریم
منم از خدامه هاااااااولی یه جوراییم میترسم یعنی بیشتر واسه همسایه ی طبقه ی بالایشونه تازه پیچوندن مامانم اون ساعتی که میلاد میگه خیلی سخته بدترم اینکه ما امروز مهمونی دعوتیم اینم که دیگه وا ویلاااااا
اینم میدونما دیگه از امروز بگذره دیگه نمیتونیم بریم چون آخر هفته ما اینجا نیستیمو تا برگردیمم اونا اومدن
فعلا نمیدونم که برم یا نه از یه طرفم میترسم به میلاد بگم نمیام بازم اعصبانی بشهصبح یه بار زنگیده که بلاخره امروز میای منم گفتم نه گفتش که میارمت همین الان بازم زنگید
همینا دیگه فعلا
پ.ن:اون روز نشد برم خونه خواهر میلاد جونم یعنی جور نشد مامانمو بپیچونم